چو ايران مباشد تن من مباد

< آثار نويسندگان متعهد ايران >

 

صفحه اول

آرشيو مطالب پست الکترونيک

چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤

قسمت چهارم مردابها و آبها

به نام خدا

با توجه به اینکه در سال جدید فرصت نکردم به روز بکنم، با کمی تاخیر قسمت چهارم را تقدیمتان می کنم. در این قسمت از شعر مرحوم حسینی روح امید را پپس از گلایه های بسیار جاری کردند و این امر باعث شتده است پایان شعر بسیار پر امید تمام شود هرچند که هنوز هم می شود کنایه های ریزی را در آن یافت. در هفته آینده با یکی از اشعار شعرای مان در خدمتتان خواهم بود.یا علی

 

قسمت چهارم و پایانی

 

جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است

صبحگون از تابش خورشید مو لا روشن است

 

طرفه خورشیدی که سر از مشرق گل می زند

بین دریا و دلم از روشنی پل می زند

 

طرفه خورشیدی که غرق شور و نورم می کند

با خطابش همجوار روح آبم می کند

 

تیغ یادش ریشه اندوه و غم را میزند

آفتاب هستی اش چشم دم را می زند

 

اینک از اعجاز او آیینه من صیقل است

طالع از آفاق جانم آفتاب یاعلی است

 

یا علی می تابد و هالم منور می شود

باغ دریا غرق گلهای معطر می شود

 

چشم هستی آبها را جز علی مولا ندید

جز علی مولا برای نسل دریاها ندید

 

موج نام نامی اش پهلو به مطلق می زند

تا ابد در سینه ها کوس انا الحق می زند

 

قلب من با قلب دریا همسرایی میکند

یاد از آن دریای ژرف ماورایی می کند

 

اینک این قلب من و ذکر رسای یاعلی

غرش بی وقفه امواج در دریا علی

 

موج ها را ذکر حق این سو و آن سو می کشد

پیر دریا کف به لب آورده یاهو می کشد

 

مثل مرغان رها در اوج می چرخد دلم

شادمان در خانقاه موج می چرخد دلم

موج چون درویش از خود رفته ای کف می زند

صوفی گردابها می چرخد و دف می زند

 

ناگهان شولای روحم ارغوانی می شود

جنگل انبوه در ها خزانی می شود

 

کلبه شاد دلم ناگاه می گردد خراب

باز ضربت مب خورد مولای دریا از سراب

 

پیش چشمم باغ های تشنه را سر می برند

شاخه های سرخ از نخل تناور می پرند

 

خارهای کینه قصد نوبهاران می کنند

روی پل تابوت ها را تیر باران می کنند

 

در مشام خاطرم عطر جنون می آورند

بادهای باستانی بوی خون می آورند

 

***

 

صورت اندیشه ام سیلی ز دریا می خورد

آخرین برگ از کتاب آبها، تا می خورد

 

سید حسن حسینی

برگرفته از کتاب گزيده اشعار دفاع مقدس

علی

پيام هاي ديگران ()

دوشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٤

مردابها و آبها. قسمت سوم

با تبریک سال 1384 و با آرزوی اینکه سالی پر از موفقیت را در پیش رو داشته باشید، قسمت سوم اثر مردابها و آبها را به شما تقدیم می کنم. با توجه به نزدیک شدهن به زمان سالگرد این عزیز هنر مند و با امید به اینکه این اثر توانسته باشد ضمیر ناخودآگاه ما را آگاه تر گرداند امیدوارم که خداوند ایشان را با بزرگان دین و علما و صلحا محشور گرداند. در این قسمت از شعر ابتدا هنوز ایشان از ناملایمات می نالند و  به دیگران در این خصوص هشدار می دهند که ساحران و قبطیان دوباره سر برآمرده اند و ما باید مراقب این موضوع باشیم. و در اواسط شعر به درد دل با خواننده می پردازد و از دل جانبازانی می گوید که سر در گریبان خویش کرده اند و زندگانی می گذرانند.در این قسمت بیتی وجود دارد که بسیاری از منتقدین این بیت را بی احترامی ایشان به شهدا دانسته اند:

« گردش تابوت های بی شکوه آهنین

پر ز تحقیر تفرعن، خالی از هر سرنشین»

 و جالب این که کسی را به این امر محکوم می کنند که خود سالها در جبهه دوشادوش بسیاری از شهدا جنگیده بوده است و رباعی حماسی:

«کس چون تو طریق پاک بازی نگرفت

با زخم نشان سر فرازی نگرفت

زین پیش دلاورا کسی چون تو شگفت

حیثیت مرگ را به بازی نگرفت »

از ایشان است. منتقدین بی سواد تابوت های آهنین را نشانه تشییع تابوتهای شهدا در خیابان ها دانسته بودند که این خود بی سوادی ایشان را می رساند و چه بهتر که گاهی انسان جواب فحش را ندهد تا شخص مورد نظر به مرور زمان خود به اشتباه خود پی ببرد، همان کاری که مر حوم حسینی کردند.

 و در قسمت پایانی شعر خواننده را مخاطب سوالات خود قرار می دهد که آن شور اهورایی اوایل انقلاب چه شد و آن شور غوغای قیامت و حس شهادت طلبی مان چه شد؟!.

به هر حال امیدوارم که این قسمت نیز شما را خوش آید. یاعلی

 

قسمت سوم

 

ما جرا این است مرداب تفرعن زنده شد

شاخه های ظاهرا خشکیده از بن زنده شد

 

آفتابی نامبارک نفس ها را زنده کرد

بار دیگر اژدهای خشک را جنبیده اند

 

قبطیان فتنه گر جا در بلندی کرده اند

ساحران با سامری ها گاو بندی کرده اند

 

***

 

من ز پا افتادگان گلخانه ها را دیده ام

بال ترکش خورده پروانه ها را دیده ام

 

انفجار لحظه ها، افتادن آوا، ز اوج

بر عصبهای رها پیچیدن شلاق موج

 

دیده ام بسیار مرگ غنچه های گیج را

از کمر افتادن آلاله افلیج را

 

 

در نخاع بادها ترکش فراوان دیده ام

گردش تابوت ها را در خیابان دیده ام

 

گردش تابوت های بی شکوه آهنین

پر ز تحقیر تفرعن، خالی از هر سرنشین

 

در خیابان جنون،در کوچه دلواپسی

کرده ام دیدار با کانون گرم بی کسی!

 

دیده ام در فصل نفرت در بهار برگ ریز

کوچ تدریجی دلها را به حال سینه خیز

 

سروها را دیده ام در فصل های مبتذل

خسته و سر در گریبان-با عصا زیر بغل-

 

تن به مرداب نهیب خستگی ها داده اند

تکیه بر دیواری از دل بستگی ها داده اند

 

...پیش چنگیز چپاول پشت ها خم کرده اند

گو شه ای از خوان یغما را فراهم کرده اند

 

ما جرا این است، آری ما جرا تکراری است

زخم کهنه است اما بی نهایت کاری است

 

از شما می پرسم آن شور اهورایی چه شد

بال مواج و خیال عرش پیمایی چه شد

 

 

پشت این ویرانه های شعر شهری هست نیست؟

زهر این دلمرگی را پادزهری هست؟ نیست

 

ساقه امید ها را داس نومیدی چه کرد؟

با دل پر آرزو احساس نومیدی چه کرد؟

 

هان کدامین فتنه دکان وفا را تخته کرد

در رگ ایمان ما خون صفا را لخته کرد

 

هان چه آمد بر سر شفافی آیینه ها

از چه ویران شد ضمیر صافی آیینه ها

 

شور غوغای قیامت در نهان ما چه شد؟

ای عزیزان رستخیز ناگهان ما چه شد؟

 

 

دست دلهامان چرا از شور یا مولا فتاد

از چه طشت انتظار ما از آن بالا فتاد

 

***

سید حسن حسینی

برگرفته از کتاب گزیده اشعار دفاع مقدس

علی

پيام هاي ديگران ()

چهارشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۳

مردابها و آبها.قسمت دوم

بعد از حدود دو هفته قسمت دوم شهر مرحوم سید حسن حسینی را تقدیمتان می کنم. شما در این قسمت می توانید به گلایه های بسیار زیادی که مرحوم بر انسانها داشته اند دقت کنید.کنایه هایی که از سر درد بر زبان شاعر می آید، نه مثل سایر کنایه های عادی، که تمثال درد بی وجودی است که از روزمرگی ما انسانها بر تن ایشان نشسته بود. بی خود نبود که منتقدین چنان بی محابا بر ایشان تاختند که این شعری است که در آن نه روح امید جاری است و نه روح تاجر پیشگی! و این چنین بود که در آخر سرودند...

هيچ كس داد من از فرياد جان‌فرسا نداد
عاقبت خاموشي مطلق به فريادم رسيد...

به هر حال این قطعه را تقدیم شما می کنم و ادامه اش را ان شاء الله بعد از عید. یا حق

 

قسمت دوم

 

...روزگار کینه پرور عشق را از یاد برد

باز چون سابق کلاه عاشقان را باد برد

 

سالکان را پای پر تاول ز رفتن خسته شد

دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد

 

سازهاس سنتی آهنگ دلسردی زدند

ناکسان بر طبلهای ناجوانمردی زدند

 

تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت

آسمان از سینه ها خورشید خود را پس گرفت

 

رنگ ولگرد سیاهی ها به جان ها خیمه زد

روح شب در جای جای آسمانها خیمه زد

 

صبح را لا جرعه کابوس سیاهی سر کشید

شد سیه مست و برای آسمان خنجر کشید

 

این زمان شلاق بر باور حکومت می کند

در بلاد شیعه خاکستر حکومت می کند

 

تیغ و آتش را دگر آن حدت موعود نیست

در بساط شعله آهی به غیر لز دود نیست

 

رود در رود و سیاهی در سیاهی حلقه زن

گرد دلها حلقه هایی از سیاهی حلقه زن

 

اعتبار دستها و سینه در مرخصی

چهره ها لوح ریا، آیینه ها در مرخصی

 

از زمین خنده خار اخم بیرون می زند

خنده انگار از شکاف زخم بیرون می زند

 

 

طعم تلخی دایر است و قندها تعطیل محض

جز بندرت دفتر لبخندها تعطیل محض

 

خنده های گاه گاه انگار ره گم کرده اند

یا که هق هق ها تقید در تبسم کرده اند

 

منقرض گشته است نسل خنده های راستین

فصل، فصل بارش اشک است و شط راستین

 

آنچه این نسل مصیبت دیده را ارزانی است

پوزخند آشکار و گریه پنهانی است

 

گر چه غیر از لحظه ای در چهره ها پاینده نیست

پوزخند است این شکاف بی تناسب خنده نیست

 

مثل یک بیماری مرموز در باغ و چمن

خنده های از ته دل ریشه کن شد، ریشه کن

 

الغرض با ماله غم دست بنایی شگفت

ماهرانه حفره لبخندها را گل گرفت

 

***

 

اشکهای نسل ما اما حقیقی می چکند

از نگین چشمهای خون، عقیقی می چکند...

 

***

سید حسن حسینی

برگرفته از کتاب گزیده اشعار دفاع مقدس

 

علی

پيام هاي ديگران ()

چهارشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸۳

مردابها و آبها

دوباره نوشتن سخت است، آنهم بعد از پنج ماه ولی این بار با دستی بسیار پر آمده ام.در این مدتی که نتوانستم وبلاگ را به روز کنم بسیار مشغول بودم و بیشتر رتق و فتق سایتم: فکرانه.کام    وقتم را گرفته بود. عدم طراحی مناسب صفحه و گلایه بازدیدکنندگان ما را به آن باز داشت تا شکل صفحه و فرم کلی سایت را در هم بریزیم که این خود انرژی زیادی از ما سلب کرد و همچنین درس و امتحان دانشگاه هم که مزید بر علت شد. ولی دیگر شاید مهم نباشد چون در این مدت اشعار زیادی به دستم رسید و توانستم مجموعه ای خوب فراهم کنم از اشعار: مرحوم سید حسن حسینی، حمید سبزواری، علی معلم و... که به مرور تقدیمتان می کنم. با این امید که مقبول طبع افتد.

 

و اما بد ندیدم دوباره از سید حسن شروع کنم. کسی که شاید هنوز هم جامعه هنری ایران در حالی که به اولین سالگردش هم نزدیک هستیم رفتنش را باور نکرده است و متاسفانه به همان نسبت نیز هنوز سهمی در جامعه هنری ما برای او قایل نشده اند . برای اینکه علت این امر را بفهمید به شما پیشنهاد می کنم حتماً این مثنوی را که در چهار قسمت تقدیم شما می شود را دنبال کنید تا به ارزش هنری این شاعر گرانقدر واقف شوید و لازم به توضیح است که به گفته خود ایشان سرودن این شعر باعث رنجش خاطر بسیاری از طرف جامعه هنری و غیر هنری برای ایشان شد که ایشان در جواب این امر منتقدان خود را «به رندانی که مشتی سیم بر گرفتند تا بر او سنگ بزنند» تشبیه کردند./ با تشکر

 

مثنوی مردابها و آبها

 

قسمت اول

ماجرا ین است کم کم کمیت بالا گرفت     

جای ارزشهای ما را عرضه کالا گرفت

 

احترام یاعلی در ذهن بازوها شکست

دست مردی خسته شد پای ترازوها شکست

 

فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد

خطبه های آتشین متروک ماند و خاک خورد

 

زیر بارانهای جاهل سقف تقوا نم کشید

سقفها بی سخت مانند مقوا نم کشید

 

با کدامین سحر از دلها محبت غیب شد؟

ناجوانمردی هنر، مرداننگی ها عیب شد؟

 

خانه دلهای مارا عشق خالی کرد و رفت

ناگهان برق محبت اتصالی کرد و رفت

 

سر سرای سینه ها را رنگ خاموشی گرفت

صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت

 

باغهای سینه ها از سروها خالی شدند

عشقها خدمتگزار پول و پوشالی شدند

 

از نحیفی پیکر عشق خدایی دوک شد

کله احساس های ماورایی پوک شد

 

آتشی بیرنگ در دیوان و دفترها زدند

مهر باطل شد به روی بال کفترها زدند

 

اندک اندک قلبها با زرپرستی خو گرفت

در هوای سیم و زر گندید و کم کم بو گرفت

 

غالبا قومی که از جان زر پرستی می کنند

زمره بیچارگان را سر پرستی می کنند

 

زرپرست سرپرست و سرپرست زرپرست

لنگی این قافله تا کاروان محشر است

 

از همان دست نخستین کجروی ها پا گرفت

روح تاجر پیشگی در کالبدها جا گرفت

 

 

کارگردانان بازی باز با ما جر زدند

پنج نوبت را به نام تاجر و کاسب زدند

 

 

چار تکبیر رسا بر روح مردی خوانده شد

طفل بیداری به فکر فوت و فن خوابانده شد...

 

سید حسن حسینی

برگرفته از کتاب گزیده اشعار دفاع مقدس

 

علی

پيام هاي ديگران ()

چهارشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸۳

اينبار خودم!!

دوماهی می شد که به روز نکرده بودمُ واقعيتش به نظرم دوسه هفته بيشتر نمی اومدُ ولی وقتی دوباره به سايت اومدم و ديدم آخرين بار توی مرداد بوده گفتم دنيا رو ببين که چه زود ميگذره...

به هرحال توی اين دوماه مشغول راه اندازی سايت اينترنتی ام «فکرانه دات کام» بودم که تقريباْ آماده است و تا يکی دوسه هفته ديگه ان شاء الله رسماْ شروع به کار می کنه....اينم دليل تاخير از اين بهتر؟!

به هر حال توی اين دوماه مطلب جديد و بدرد بخوری مناسب وبلاگ پيدا نکردم و تصميم گرفتم يکی از داستانهام رو بنويسم! چون از همه مطالب بهتر بوده حتماْ!!!...

به هر حال اين از اولين داستانهای منه که اميدوارم قشنگ باشه...

ضمناْ حتماْ نظرتون رو بديد. برام خيلی مهمهُ مخصوصاْ برای پيشرفت...

يا علی

 

 

ترس!

گوشه حیاط منزل علی شان نشسته بود،غمگین.هوای سرد و باد خشن، اندام نحیفش را می لرزاند و هر از چند گاهی او را مجبور می کرد که همراه باد از این طرف حیاط به آن طرف حیاط حرکت کند، شاید، شدت سرما را کمتر احساس کند.تمام بدنش درد می کرد و تاب و توانش را سلب کرده بود. هرچند که اصلاً خودش را در قضیه ی به وجود آمده در خانه ی علی مقصر نمیدانست، و تنها علی را مقصر این امر می دانست. ولی این قصه خوردن هم دیگر فایده ای  برای او نداشت، چون انگار نه انگار که تمام کاسه کوزه ها بر سر او شکسته بود.

پدر علی  را تماشا می کرد که با آن چشمان خون بار از حدقه برون زده اش، از پشت پنجره به داخل حیاط نگاه می کرد و هر از چند گاهی بع او خیره می شد و زیر لب چیزی می گفت و باز اطراف را نگاهی می کرد و دوباره او را نگاه می کرد و دوباره...

ظهر را به خاطرش می آمد که وقتی با علی از مدرسه بر می گشتند، علی خیلی نگران بود که چگونه او را با پدرش روبرو کند.علی با آن ابروهای نازک و چشمان قهوه ای دلربایش و با آن نگاه معصومانه ای که در صورت هر کودک 12،13 ساله آن را می توانیم ببینیم و با آن موهای جوگندمی کم پشتش که هیچ حالت خاصی به خود نمی گرفت، به چشان من نگاه می کرد و از شدت ترس و سرما به خودش می لرزید، و واقعیت این بود که علی تنها 12 سال داشت!

علی در کل پسر مظلومی بود، ولی هر از چندی و بعضی از اوقات کارهایی از او سر می زد که پدر را خیلی عصبانی می کرد،مثل آن روزی که سر سفره ناهار برای خودش کره و مربا آورده بود تا بخورد و دوست نداشت غذایی را که مادرش برایش پخته است او نیز بخورد و هوسش کرده بود که کره و مربا را به جای صبحانه، برای ناهار سرو نماید! ولی خب از تمام این حرفها که بگذریم، پدر علی خیلی بر کارهای علی نظارت می کرد و بسیار بر این قضایا حساس بود...

و او به خاطرش می آمد که علی در راه با آن چشمان مظلوم و ماتش هر از چندی در چشمانش خیره می شد و با آن لبان نازک و سرخ رنگ چون گلش که از شدت سرما و ترس می لرزید، زیر لب و آرام می گفت:

«خب من تو رو چه طوری به بابام نشون بدم، چه طوری بهش بگم که این چه بلایی که سرت آوردم و تو رو اینجوری کردم. دفعه پیش هم که بهم گفته بود نباید این کارها رو تکرار کنم، یعنی نباید تکرار بشه... والا..»

و بعد دوباره توی چشمانش خیره شده بود و او هم سرش را پایین انداخته بود و چیزی نمی گفت و ساکت با علی در راه همراهی می کرد.

از در خانه که داخل شدند، هنوز پدر و مادر علی نیامده بودند، پدر و مادر علی کارمند بودند و هر دو ا ساعت دو بعد از ظهر نمی آمدند. در همین اثنا علی و او توی اتاق رفتند و تا علی لباسش را عوض کند او روی صندلی جا خوش کده بود. اتاق علی اتاق خیلی مرتبی بود که او مثل آن را کمتر در اتاق بچه ها دیده بود، ولی چون علی در کل بچه آرامی بود، به همان نسبت اتاق تمیزی هم داشت. علی هنوز قرقر می کرد و اوهم که حال و حوصله قرقر های علی را نداشت فقط گوش می کرد و چیزی نمی گفت. ولی بالاخره حوصله اش سر رفت و خواست علی را آرام کند، ولی مگر علی زبان او را می فهمید، انگار او از دنیای دیگری صحبت می کرد و علی متوجه نمی شد. ولی به هر حال پس از صحبتهای زیادی که با علی کرد به هر زبانی بود به علی فهماند که:

«خب اشکال نداره که، حالا کاریه که شده، سخت نگیر بابا! سعی کن دوباره اینطوری نشه، یعنی سعی کنیم اینطوری نشه!...»

ولی علی همچنان با آن لبان لرزانش زیر لب با خودش قرقر می کرد و او هم چاره ای نداشت غیر از اینگه به اراجیف زیر زبانی او گوش کند!

به هرحال، پدر و مادر علی هم از در وارد شدند و علی که صدای در را شنید، سریع او را داخل کمدش قایم کرد و چشمهایش را که از یکی دو قطره اشک پر شده بود پاک کرد و و خودش را در آیینه کوچکی که در داخل اتاق روی میزش بود نگاهی کرد و  سعی کرد خودش را مسلط نشان دهد و به خودش مسلط شود.

بلافاصله توی حال دوید و به پدر سلام کرد:«سلام بابا!».پدرش در حالی که کتش را از تن می کند، دستی به سر علی کشید و گفت:«سلام پسر گلم، چه خبر خوبی؟! از مدرسه چه خبر؟!»این کلمه آخری رنگ از روی علی پراند و علی حواسش پرت شد و اصلاً به دیگر حرفهای پدرش توجه نکرد و در همین احوال مادر علی هم از راه رسید. علی با همان صدای نازک و قشنگش به مامانش هم سلام کرد و مادرش هم جواب سلامش را داد. تا پدر و مادر علی بخواهند لباسی عوض کنند و برای ناهار آماده شوند علی که خیلی می ترسید و نگران بود، به اتاق خودش رفت و فکر می کرد که چه طوری او را به پدر ومادرش نشان دهد، علی الخصوص پدرش، در حالی که علی 12 سال بیشتر نداشت!

علی با خودش فکر کرد که:«اگه ناهار بخوریم، بعد از ناهار بابا و مامان تا عصری می خوابند و من نمی تونم اینو نشونشون بدم. باید کلی منتظر بمونم و نگران باشم. اصلاً بهتره الان نشونشون بدم، هم خیال خودمو راحت کنم و هم خیال اینو! آره اینطوری بهتره!»

و بعد با ترس به طرف کمد رفت و با دستهای کوچولو و ظریفش که از ترس سرخ شده بود، دستان او را گرفت و با هم به طرف پدر که داشت از پنجره حیاط را نگاه می کرد که امروز چه قدر از برگ درختانش کم شده است، رفتند و علی پدر را صدا کرد و با صدای بریده بریده و لرزانش گفت:

«با..با! نمره ریاضیمو نمی بینین، 15 شدم!»

پدر علی که انگار آب سردی رویش ریخته باشند، او را گرفت و در چشمانش خیره شد  و نگاهی هم به وجناتش انداخت و در حالی که رنگ صورتش در حال سرخ شدن بود، نگاه از او گرفت و به چشمان علی دوخت با صدا گوش نوازی! گفت:

«آخه 15 هم شد نمره پسر! احمق! اینهمه کار می کنیم که بری واسه ما 15 بگیری!»

و علی با آن صورت سرخ شده اش که اشک از گوشه ی چشمانش در حال ریزش بود به مادر نگاه می کرد که هراسان از داخل آشپزخانه به طرف بیرون دویده بود تا ببیند چه اتفاقی افتاده است، در حالی که علی همچنان 12 سال بیشتر نداشت!

و بعد از آن پدر علی با تمام قدرت، عصبانیتش را بر سر او خالی کرده بود و چنان او را فشار داد و مچاله کرد که تمام اعضا و جوارحش خرد شده بود و بعد هم پنجره را باز کرده بود و او را انداخته بود توی حیاط ...

و حالا یک ساعتی از آن ماجرا می گذشت و او با آن بدن رنجورش، مچاله توی حیاط افتاده بود و از سرما به خود می لرزید... ولی علی 12 سال بیشتر نداشت!...

 

علی

پيام هاي ديگران ()

چهارشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸۳

سيد حسن حسينی

با سلام خدمت شما عزيزان. بعد از حدوداً يك ماه و نيم دوباره برگشتم. واقعاً از شما عذر خواهم. امتحانات و سفر و كار و... همه دست به دست هم داد تا من نتوانم مطلبي بنويسم. هرچند عمده وقت من را راه اندازي سايت اينترنتي فكرانه گرفت كه كم كم توانستم آن را راه اندازي كنم هرچند كه هنوز خيلي كار دارد تا واقعاً بشود به يك سايت واقعي تبديل شود ولي به هر حال من با كمك يكي از دوستانم آن را راه اندازي كرديم....

... به هر حال امروز مي خواهم مطلبي از شاعر فقيد سيد حسن حسيني برايتان بنويسم. شاعري كه به قول خودش «بيدلي در همه احوال خدا با او بود...» به هرحال ما اين شاعرعزيز را خيلي زود از دست داديم خيلي زود... هرچند كه قفس تنگ اين دنيا بيدلان را تاب نيايد...

به هر حال اين اشعار را كه از اين شاعر گرانقدر به تازگي چاپ شده است برايتان مي نويسم... بسيار زيباست لذت ببريد... خواهشمندم دراشعار تفكر لازم بكنيد تا به معناي واقعي و لذت اين اشعار برسيد...يا علي ...

***

 

                                                     ***

شاعري شعري گفت                            

هُبلي تازه به دنيا آمد!

***

شاعري قبله نما را گم كرد

سجده بر مردم كرد!

***

زاهدي نوبنياد، راه و رسم عرفا پيش گرفت

لنگ مرغي برداشت

و به آهنگ حزين آه كشيد:

« مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك! »

***

شاعري پرپر شد

گل كرد!

***

تاجري قصه نويس

 كودكان را به تفاهم ميخواند

مگسي روي گل لاله تقلا مي كرد!

***

تاجري اره برقي آورد

پاي يك منظره را امضا كرد!

***

تاجري مجلس تفسير گذاشت

ابتدا

فاتحه بر قرآن خواند!

***

شاعري خم مي شد

منشي قبله عالم مي شد!

***

 

عارفي وارونه حس مي كرد

و كرامات غريبي هم داشت

مثلاً تشت طلا را لگن مس مي كرد!

***

شاعري كهنه سرا

شعر نيما را ديد

زير لب، غرغر غرّايي كرد!

***

شاعري خرما را، با خدا قافيه كرد

تاجران رحم به حالش كردند

ناقدان شاعر سالش كردند!

***

شاعري پول نداشت

ناصحانش گفتند:«لا اقل حال بده!»

طبق معمول نداشت!

 ***                                                    

طي يك سلسله گردش در شهر- وكمي هم در دشت-

عارفي حال خوشي پيدا كرد

      ناگهان ماضي مطلق آمد

                             حال عارف برگشت!

.

.

.

                                                                         بر گرفته از كتاب

                                                                          نوشداروي طرح ژنريك

تاليف شادروان سيد حسن حسيني

 

 

 

علی

پيام هاي ديگران ()

پنجشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸۳

رحلت حضرت امام(ره)

 

        سالها می گذرد حادثه ها می آید                انتظار فرج از نیمه خرداد کشم

با عرض تسلیت سالروز وداع دریای بی کران علم و زهد حضرت امام خمینی به شما عزیزان تصمیم گرفتم برای این سالگرد زیبا متنی بسیار زیبا را از رضا امیرخانی نویسنده توانای کشورمان که در رمان بسیار زیبای ارمیا نوشته شده است، جلب می کنم ان شاء الله که مورد نظر شما قرار گیرد.

پیامبر قرن بیستم

 

امام مثل بقیه نبود.با همه فرق می کرد. امام مثل هوا بود.همه آنرا تجربه می کردند. به نحو مطبوعی،عمیقاً آن را در ریه ها فرو می بردند.اما هیچ وقت لازم نبود را جع به آن فکر کنند.هواماندنی است. امام دریا بودوماهی ها به جز آب چه می دانند؟تمام زندگیشان آب است. وقتی ماهی از آب جدا شود، روی زمین بیفتد، تازه زمینی که آرام تر از دریاست، شروع می کند به تکان خوردن. ماهی دست و پا ندارد! وگر نه می شد نوشت که به نحو ناجوری دست و پا می زند. تنش رابر زمین می کوبد. و گاهی به اندازه طول بدنش از زمین با لاتر می رود و دوباره به زمین می خورد. ستون مهره هایش را خم و راست می کند. مثل فنر از جا می پرد. با سر و دمش به زمین ضربه می زند. به  هوا بلندشود. با شکم روی زمین می افتد. و دوباره همین کار را تکرار می کند. اگر حلال گوشت باشد و فلس داشته باشد،در طی این بالا و پایین پریدن ها مقداری از فلس هایش از پوست جدا می شود و روی زمین می ماند. البته بعضی ماهی گیر ها اشتباه می کنند و روی شکم ماهی سنگ می گذارند تا بالا و پایین نپرد! علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب، به ولایل طبیعی می میرد. اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد، تصدیق می کند که ماهی از بی آبی به دلیلی طبیعی نمی میرد.ماهی به خاطر آب خودش را می کشد! خشم،عجز،تنهایی، اینها لغاتی علمی نیستند. ارمیا ماهی بی دست و پا و حلال گوشتی شده بود روی زمین!

همه همین طور بودند. اگر چه در گفتگو ها حرفی از امام برده نمی شد، اگر چه در بسیاری از جاها تصویر کاغذیش حضور داشت، اگر چه در خیلی از جاها فقط پای جمله ای اسمش را نوشته بودند،اما همه جا حضور داشت.خیلی چیزها بدون اسمش هیچ معنیی نداشت. جبهه، خط مقدم، بسیجی، و حتی چیزهای بزرگتر مثل انقلاب. امام برای آنهایی که دوستش داشتند، یک حضور دائمی نا محسوس بود. وقتی امام می گفت:

من بازوی شما رامی بوسم

گرمایی از بازوی چپ تا قلب هزاران بسیجی جریان پیدا می کرد. این گرما وجود داشت. انگارکه امام بازوی تکتک آنها را بوسیده باشد.حال ان که بسیاری از آنان هیچ وقت امام را ندیده بودند.بسیجی بدون امام معنی نداشت. وقتی وجود آدم تا این درجه به وجود دیگری وابسته باشد، هیچ وقت در مورد وجود دیگری فکر نمی کند. کسی باور نمی کرد امام بمیرد. به فکر کسی هم نمی آمد که امام بمیرد. مرگ امام در مخیله یچ کی نمی گنجید و از این رو بود که بعد از اعلام خبر مرگ، همه گیج بودند. بدترین قشرهای اجتماعی، در مورد مسایل اجتماعی، فئودال ها و بورژواها هستند. زاویه دیدشان نسبت به مسایل اجتماعی از بدترین جهت است. در ایران، البته بعد از انقلاب، این دو دسته با هم مخلوط شده بودند. انقلاب طبقه فئودال را بورژوا می کند. جنگ طبقه بورژوا را فئودال می کند. در ایران بلافاصله بعد از انقلاب،جنگ شده بود!

شاید تعریف بورژوا همین باشد. کسی که فقط از زاویه دید خودش به مسایل اجتماعی فکر می کند. همه بورژواها و فئودال های ایرانی همین خاصیت را دارند. اما سوگ امام برای آنها عجیب بود. زاویه دید آنها حتی چیزی مثل شوک اجتماعی پذیرش صلح هم به هم نزده بود.در هنگام پذیرش قطع نامه که اپوزیسیون ها از به هدر رفتن نیروی نهفته جوانان می گفتند، هنگامی که بسیجی ها بدون دلیل واضحی ناراحت بودند، وقتی که مردم، همه گیج بودند، طبقه بورژوا مشغول پر تنش ترین  معاملات اقتصادی بودند. پشت آنها را مرگ صدها هزار نفر هم نمی لرزاند!

اما حالا مرگ یک نفر زاویه دید آنها را عوض کرده بود. همه گیج بودند. وقتی خبر مرگ امام را می شنیدند، باور نمی کردند.آقای رییس معدن سنگ های ساختمانی، اگر قبل از این که به فکر معدنش باشد، به فکر سودش باشد، گیج می شود. او که علی القاعده وقایع اجتماعی آن جای برایش اهمیت پیدا می کند که به سود شخصیش مر بوط شود، نمی تواند گیجیش را پنهان کند. این طبقه همه همین طور بودند. خیلی ها سعی می کردند خود را ناراحت نشان ندهند. چرا که نظام سیاسی- اجتماعی فقط یک بستر است برای فعالیتهای اقتصادی. این بستر هر چه باشد تفاوتی ندارد. اگر زیاد رنگ عوض کند، فعالیت های اقتصادی متنوع تر می شود. اگر ثابت باشد، سود را باید در کارهای بلند مدت اقتصادی جستجو کرد. همه می دانستند با مرگ امام این بستر تکان نمی خورد امام چیزی فرای زمین بستر تکان می خورد. این تکان حتی این طقه را هم گیج کرده بود. همه گرفته و گیج بودند. حتی آنهایی هم که با امام هیچ رابطه ای نداشتند.

اندوهی غریب در چهره مردم ریشه دوانیده بود که به یقین از ترس برای آینده نبود. ایرانوی ها هیج وقت آینده نگر نبوده اند. وقتی پدر یک خانواده می میرد، اندوه بر همه مستولی میشود. فرق پدر با بقیه شاید در بزرگ تر بودن است. این اندوه برای همه یکسان است. پسر چه عاشق پدر باسد و چه نباشد، اندوهگین می شود. پسر حتی اگر کینه پدر را در دل داشته باشد، در مرگ پدر افسرده می شود. بزرگ تر چیزی مثل سایه است. بی سبب نیست که به مثل می گویند:

خدا سایه بزرگ تر را از سر کسی کم نکند.

سایه از سر همه کم شده بود. بورژوا، فئودال، اپوزیسیون، انتلکتوئل، معدن چی، بسیجی، چپی، راستی، هیچ کدام فرقی نمی کرد. سایه بزرگتر از سر همه کم شده بود. این بار کسی از دریا ماهی نگرفته بود. از ماهی، دریا را گرفته بودند. ماهی های حلال گوشت و حرام گوشت، همه به نحو تاثیر بر انگیزی بالا و پایین می پریدند. ستون فقراتشان را خم می کردند. مثل کمان. بعد عین تیر که از چله رها می شود، با سرو دمشان به زمین ضربه می زدند و به هوا پرتاب می شدند. دوباره با شکم به زمین می خوردند و این کار مرتب تکرار می شد!!!

ماهی ها خودکشی می کردند!

 

 

 

برگرفته از کتاب «ارمیا»

                                                                                    نوشته رضا امیرخانی

 

علی

پيام هاي ديگران ()

جمعه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳

استاد شهيد مرتضی مطهری

عصاره اسلام و انقلاب

 

شهادت استاد شهید مرتضی مطهری آن یگانه مرد جولانگاه علوم اسلامی را به شما و به تمام مسلمین تسلیت عرض مینمایم. به مناسبت شهادت این شهید بزرگوار تصمیم گرفتم که با مقدمه ای از حضرت امام(ره) تمام آثار این استاد شهید را به شما معرفی نمایم. ان شاء الله که مفید واقع شود. ضمناً اینجانب در شماره های بعدی نیز در مورد این استاد گرامی خواهد بود. ان شاء الله.پيام تاريخي حضرت امام(ره) به مناسبت شهادت استاد مطهری:

« اینجانب به اسلام و اولیای عظیم الشان و ملت اسلام و خصوصاً ملت مبارز ایران، ضایعه اسف انگیز شهید بزرگوار ومتفکر و فقیه والا مقام مرحوم حاج شیخ مرتضی مطهری قدّس سره را تسلیت عرض می کنم. تسلیت در شهادت شخصیتی که عمر شریف و ارزنده خود را در راه اهداف مقدس اسلام صرف کرد و با کجرویها و انحرافات مبارزه سر سختانه کرد، تسلیت در شهادت نردی که در اسلام شناسی و فنون مختلفه اسلام و قرآن کریم کم نظیر بود. من فرزند بسیار عزیزی را از دست داده ام و در سوگ او نشستم که از شخصیتهایی بود که حاصل عمرم محسوب می شد. در اسلام عزیز با شهادت این فرزند برومند و عالم جاودان ثلمه ای وارد شد که هیچ چیز جایگزین آن نیست. و تبریک از داشتن شخصیتهای فداکار که در زندگی و پس از آن با جلوه خود نور افشانی کرده و می کنند. من در تربیت چنین فرزندانی که با شعاع فروزان خود مردگان را حیات می بخشند و به ظلمت ها نور می افشانند، به اسلام بزرگ، مربی بزرگ انسانها و به امت اسلامی تبریک عرض می کنم. من اگر چه فرزند عزیزی کع پاره تنم بود از دست دادم، لکن مفتخرم که چنین فرزندان فداکاری در اسلام وجود داشت و دارد. «مطهری» که در طهارت روح و قوت ایمان و قدرت بیان کم نظیر بود، رفت و به ملا اعلا پیوست، لکن بد خواهان بدانند که با رفتن او شخصیت اسلامی، علمی فلسفی اش نمی رود ».

 

آثار:

1)    اصول فلسفه و روش رئالیسم(1.2.3.4.5)

2)    مقالات فلسفی(1.2.3)

3)    شرح مختصر منظو.مه(1.2)

4)    شرح مبسوط منظومه(1.2.3.4)

5)    نقدی بر مارکسیسم

6)    عدل الهی

7)    انسان و سرنوشت

8)    علل گرایش به مادیگری(به ضمیمه ماتریالیسم در ایران)

9)  مقدمه ای بر جهان بینی اسلامی(انسان و ایمان،جهان بینی توحیدی،وحی و نبوت، انسان در قرآن،جامعه و تاریخ،زندگی جاوید یا حیاط اخروی)

10)                       امامت و رهبری

11)                       اسلام و مقتضیات زمان

12)                       جهاد

13)                       داستان راستان(1.2)

14)                       سیره نیوی

15)                       جاذبه و دافعه حضرت علی (ع)

16)                       سیری در نهج البلاغه

17)                       حماسه حسینی(1.2.3)

18)                       قیام و انقلاب مهدی (ع)(به ضمیمه شهید)

19)                       خدمات متقابل اسلام و ایران

20)                       آشنایی با علوم اسلامي

21)                       تماشاگه راز(عرفان حافظ)

22)                       آشنایی با قرآن(1.2.3.4)

23)                       تعلیم تربیت در اسلام

24)                       نظام حقوقي زن در اسلام

25)                       مسئله حجاب

26)                       اخلاق جنسی

27)                       ده گفتار

28)                       بیست گفتار

29)                       گفتارهای معنوی

30)                       نهضتهای اسلامی در صد ساله اخیر

31)                       پیرامون انقلاب اسلامی

32)                       پیرامون جمهوري اسلامی

33)                       امدادهای غیبی در زندگی بشر

34)                       خورشید دین هرگز غروب نمی کند

35)                       مدیریت و رهبری در اسلام

36)                       رشد اسلامی

37)                       در پیرامون محلل

38)                       منطق و فلسفه

39)                       کلام و عرفان و حکمت عملی

40)                       اصول فقه و فقه

41)                       الغدیر و وحدت اسلامی

42)                       پیامبر امی

43)                       ختم نبوت

44)                       ولاها و ولایتها

45)                       جهان بینی الهی

46)                       جهان بینی مادی

47)                       حق و باطل

48)                       احیای تفکر اسلامی

49)                       تکامل اجتماعی انسان

50)                       هدف زندگی

51)                       الهامی از شیخ الطائفه

52)                       مزایا و خدمات مرحوم آیت الله بروجردی

53)                       ربا، بانک- بیمه

54)                       فلسفه اخلاق

55)                       حرکت و زمان

56)                       خاتمیت

57)                       شرح مبسوط منظومه

58)                       انسان کامل

59)                       سیری در سیره ائمه اطهار(علیهم السلام)

60)                       مسئله شناخت

61)                       فلسفه تاریخ(1.2)

62)                       فطرت

63)                       حكمت ها و اندرزها

64)                       خاتمیت

65)                       درسهای الهیات شفا(1.2)

66)                       لمعاتی از شیخ شهید

 

علی

پيام هاي ديگران ()

چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۳

زيباترين کتابها

به نام خدا

می خواهم اسامی بهترین کتابهایی را که تا به حال خوانده ام برایتان بنویسم. سعی می کنم تا توضیح بسیار کوتاهی از این کتابها را برایتان بنویسم. این کتابها جنبه های مختلفی را دارا می باشند.

1 ) سانتاماریا                    سید مهدی شجاعی     «مجموعه بسیار زیبایی از داستانهای کوتاه ایشان»

2) غیر قابل چاپ               سید مهدی شجاعی     «مجموعه جدید داستانهای ایشان»

3) آفتاب در حجاب             سید مهدی شجاعی     «داستان زندگی حضرت زینب(س) به شیوه ای جدید و زیبا»

4) پدر، عشق، پسر             سید مهدی شجاعی    «داستان حضرت علی اکبر(ع) از زبان اسب ایشان»

5) کشتی پهلو گرفته            سید مهدی شجاعی    «داستان زندگی حضرت زهرا(س)»

6) متقین                           سید مهدی شجاعی    «نقد خطبه همام نهج البلاغه در مورد متقین»

7) خدا کند تو بیایی              سید مهدی شجاعی    «در مورد ائمه معصومین(ع)»

8) رزیتا خاتون                  سید مهدی شجاعی     «مجموعه مقالات طنز ایشان در مجله نیستان»

9) صمیمانه با جوانان وطنم  سید مهدی شجاعی    «کتابی بسیار زیبا و مفید از ایشان»

10) مناجات                      سید مهدی شجاعی     «مناجات!»

11) داستان سیستان             رضا امیر خانی       «یادداشتهای بسیار زیبای نویسنده از سفر رهبر انقلاب به سیستان»

12) منِ او                         رضا امیر خانی      «رمان بسیار زیبایی که مورد تعریف رهبر انقلاب نیز قرار گرفته است»

13) گزیده ادبیات معاصر11 رضا امیرخانی        «مجموعه داستانهای کوتاه رضا امیرخانی»

14) در بهشت شداد              جلال رفیع             «سفرنامه ایشان به آمریکا در سال 1369 . این کتاب بسیار زیبا و مفید است»

15) توسعه مبانی تمدن غرب   شهید آوینی             «تحلیلی زیبا از ایشان درباره سراب غرب»

16) برای تاریخ                   فرهاد نظری            «در مورد وقایع 18 تیر»

17) خدا بود و دیگر هیچ نبود  شهید چمران          «دل نوشته های شهید چمران»

18) غرب زدگی                 جلال آل احمد           «کتاب جالب و قابل انتقادی از ایشان»

19) گلستان سعدی

20) خاطرات و حکایتها     موسسه فرهنگی قدر ولایت  «خاطراتی از مقام معظم رهبری»      

 

کتابهای مذهبی

1) جاذبه و دافعه حضرت علی (ع)                  استاد شهید مرتضی مطهری

2) داستان راستان                                       استاد شهید مرتضی مطهری

3) تعلیم و تربیت در اسلام                            استاد شهید مرتضی مطهری

4) پیرامون انقلاب اسلامی                            استاد شهید مرتضی مطهری

5) سیره نبوی                                           استاد شهید مرتضی مطهری

6) پیامبر امّی                                            ستاد شهید مرتضی مطهری

7) امدادهای غیبی در زندگی بشر                   استاد شهید مرتضی مطهری

8) ولاها و ولایتها                                      استاد شهید مرتضی مطهری

9) خدمات متقابل ایران و اسلام                      استاد شهید مرتضی مطهری

10) سیری در نهج البلاغه                            استاد شهید مرتضی مطهری

11) قرآن در آینه نهج البلاغه                         آیت الله مصباح یزدی

12) پند جاوید (2 جلد)                                 آیت الله مصباح یزدی ( تحلیل نامه تاریخی حضرت علی(ع) به امام حسن(ع))

13) رخساره خورشید                                 محمد علی خلجی (خطبه تاریخی حضرت زهرا(س))

14) تاریخ تحلیلی اسلام                                سید جعفر شهیدی

15) پژوهشی در سیره نبوی                         رسول جعفریان

16) فروغ ابدیت                                        سید جعفر سبحانی (داستان زندگی حضرت محمد(ص))

17)محاکمه صهیونیست بین الملل                   روژه گارودی

 

(واقعیتش این است که از میان کتابهای بالا بعضی از کتابها بسیار مورد توجه من قرار گرفته اند:

1)   کتابهای شهید مطهری کلاً بسیار مفید است  حتی آنهایی را که من وقت خواندنشان را نداشته ام، ولی دوستانه توصیه می کنم هر کتابی که ازایشان به دست آوردید بخوانید.

2)      کتابهای استاد سید مهدی شجاعی هم که یکی از یکی قشنگ تر است و زیباتر و این کتابها را هم اکیداً خواهانم که بخوانید.

3)   رمان بسیار زیبا و آموزنده« منِ او» نوشته رضا امیرخانی هم که جزء معدود کتابهایی است که مرا تحت تأثیر قرار داده است. واقعاً از شما می خواهم حتماً این کتاب بسیار زیبا را بخوانید. یک رمان بسیار زیبا و پر معنا.

4)      کتاب«  داستان سیستان » امیرخانی هم کتاب بسیار زیبایی است که گوشه هایی از سلوک معرفتی مقام معظم رهبری را به نمایش می گذارد.

5)      از آثار شهید آوینی هم اگر هرکدام را که به دست آوردید بخوانید بسیار مفید است.

6)      این کتابها را اکثرشان را می توانید از این آدرس به دست آورید:

تهران، خیابان انقلاب، خیابان 16 آذر، خیابان ادوارد براون، کتاب فروشی دلستان.

امیدوارم توانسته باشم گوشه ای از تجربیات اندک خود را به شما دوستان انتقال داده باشم).

 

علی

پيام هاي ديگران ()

پنجشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸۳

شهادت شهيد آوينی

(راستش بعد از مدتی که با عرض معذرت نتوانستم چیزی باز بنویسم . در روز شهادت شهید آوینی مناسب دیدم که یادی از این شهید بزرگوار بنمایم. شهیدی که رهبر انقلاب سید شهیدان اهل قلم نامیدش، به خاطر آثار گرانبهایش. 20 فروردین روز شهادت این شهید گرامی را به شما تبریک و تسلیت و به خانواده گرامیش نیزعرض تسليت می نمايم».

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم  موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 

 

«... اکنون اگر ایران را قدرتی هم سنگ بزرگ ترین قدرت های جهان می شناسند نه از آن است که ما صاحب تکنولوژی پیشرفته تری هستیم یا گام های بلندی در زمینه توسعه اقتصادی برداشته ایم... این قدرت الهی است که همه دنیا را دیر یا زود مسخر اعتقادات ما خواهد کرد و پرچم اسلام را بر فراز همه ی بلندی های عالم به اهتزاز در خواهد آورد. تسخیر قلوب مردم حق طلب جهان و صدور انفلاب با پیشرفت های تکنولوژی میسر نیست، با تبعیت از این فرمان قرآنی میسر است که حکم « فَاستَقِم کَما ُامِرَتَ و مَن تابَ مَعَکَ» و کسی اهل استقامت است که از خود گذشته باشد.

خود پرستی ریشه همه ترس هاست. انسانی که از گرسنگی وحشت دارد، با اولین محاصره اقتصادی تسلیم می شود. آدمی که از جان خودش می ترسد، با اولین تهدید به زانو می افتد و از حقوق خویش در می گذرد. همه قدرت های جهنمی دنیا اکنون شب و روز در اندیشه اندک نقطه ی ضعف و انفصام کار ما را پیدا کنند و از همان نقطه بر ما فشار بیاورند.هیچ یک از تجربیاتی که درباره ی انقلاب های دیگر داشته اند، در مورد ما کارگر نبوده و حیله ها یکی پس از دیگری شکست خورده است. این عروه الوثقایی که ما بدان تمسک جسته ایم چیست و در کجاست؟ سپاه پیروزمند اسلام که اکنون بزرگ ترین قدرت جهان است، این قدرت عظیم را از کجا کسب کرده است؟... جواب روشن است:

« حبّ نفس با خود پرستی ریشه ی همه وابستگی هاست و نفی آن منشأ همه قدرت هاست.»

بالعکس در جهان امروز خودپرستی را منشأ همه خیرات می دانند.تفکر اومانیستی که تفکری ازغالب انسان امروز است، بر خلاف انچه اکثراً پنداشته اند، نه تنها انسان را در جایگاه حقیقی خویش نمی نشاند بلکه او را به سوی خود پرستی می راند. سود پرستی انسان امروز ناشی از خود پرستی اوست و همان طور که می دانیم، منفعت گرایی و سودپرستی بنیان اقتصاد سرمایه داری است، و بدون هیچ اغراقی می توان گفت که تمدن امروز ساختار نهادهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی خویش تماماً بر همین بنیان پی افکنده است».

 

کتاب توسعه و مبانی تمدن غرب

                                                                                 اثری از شهید اوینی

                                                                               ص136 و 137

 

علی

پيام هاي ديگران ()

مطالب گذشته

::از او آغاز کن::

::امروز بشريت::

::اثری از شهيد چمران::

::کشتی پهلو گرفته::

::اثری از شهيد آوينی::

::جملات ماندگار!::

::نگذاريد علی بی کس و بی يار شود::

::رضا امير خانی::

::مصيبت در شهر::

::اكبر،عاشقي كه دل از معشوق برد::

::توسعه و مبانی تمدن غرب::

::زيباترين کتابها::

::آثار شهید مطهری::

::امام مثل بقیه نبود::

::نوشداروي طرح ژنريك::

::داستان ترس::

::مردابها و آبها. 1::

::مردابها و آبها.2::

::مردابها و آبها. 3::

::مردابها و آبها.4::

وبلاگ دوستان

::بوش::

::ادبيات زنانه::

::امام خميني و امام خامنه اي::

::هيئت مهدي جان::

::در سايه قرآن::

::وبلاگ دکتر محمد حسن قديري ابيانه::

::بچه هاي قلم::

::ولايت علوي::

::خاطراتي از مقام معظم رهبري::

::شهدا::

::خاطرات شهدا::

::با ولايت زنده ايم::

::آقاي پناهيان::

::محمد رضا زائري::

::کتاب آنلاين::

::درويش مصطفي::

::هابين::

::ارهابيون::

سايتهاي خبري

::فکرانه::

::بازتاب::

::شريف نيوز::

::نقطه::

::دريچه::

::شمسه::

::سخن::

::نواي ثارالله::

::حوزه هنري::

::پرشين کتاب::

::پارسي بلاگ::

::باشگاه انديشه::

::قابيل::

::اباصالح::

::بلاغ::

::حقوق::

::موازي::

::صالحين::

::ايران ديدبان::

::شهرداري تهران::

::گويا+آ::

::اخبار ايران::

::شرکت پشتيبانان شبکه::

::انديشکده اعتلاي فرهنگي::


امکانات

قالب من

 

حضور و غياب:


ياران آشنا

Google